درباره نویسنده
فرزند پارس
مرا کسی نساخت،خدا ساخت . نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کسی نداشتم ، کسم خدا بود ، کس بی کسان او بود که مرا ساخت
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • فرزند پارس
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • همه چیز پوچ است
  • ۱۳٩٠/۱۱/٢۸
  • خدا
  • ۱۳٩٠/۱٠/۳
  • ۱۳٩٠/٩/۳٠
  • ۱۳٩٠/٩/٢۸
  • ۱۳٩٠/۸/٢٤
  • دلهره
  • مرا ببخش
  • سورن کیرکگارد
  • زندگی
  • من قاتلم
  • آلبر کامو
  • ۱۳٩٠/٦/۳٠
  • خودکشی
  • من مجهولم
  • ۱۳٩٠/٦/۳
  • ذاتِ آدمی
  • ادمیزاد پست به همه چیز عادت میکنه
  • تیک تاک ثانیه ها
  • مجتبی کاشانی
  • احمد شاملو
  • شارل بودلر
  • ۱۳٩٠/٤/٢۳
  • درد و دل
  • این همه بودن
  • زندگی
  • گزینه سوم
  • دفتر نقاشی
  • حس دلهره
کلمات کلیدی مطالب
  • دل نوشته (٤)
  • فالاچی (٢)
  • زندگی (٢)
  • ژان پل سارتر (٢)
  • در مجالی که برایم باقیست (۱)
  • چارلز بوکوفسکی (۱)
  • کمال شفیعی (۱)
  • شارل بودلر (۱)
  • نقش شریعتی در پیروزی (۱)
  • پایان حکومت پهلوی (۱)
  • 22بهمن57 (۱)
  • قرآن! من شرمنده‏ی تو ام (۱)
  • تصاویر تاسف آور (۱)
  • تهدیدی برای نسل من (۱)
  • صداهای نسل من (۱)
  • ما بچه های ساده بودیم (۱)
  • حس دلهره (۱)
  • دفتر نقاشی (۱)
  • گزینه سوم (۱)
  • سخت ترین باور (۱)
  • این همه بودن (۱)
  • تیک تاک ثانیه ها (۱)
  • ادمیزاد پست به همه چیز عادت میکنه (۱)
  • ذاتِ آدمی (۱)
  • من قاتلم (۱)
  • سورن کیرکگارد (۱)
  • گزارش یک آدم‌ربایی (۱)
  • احمد شاملو (۱)
  • دروغ (۱)
  • خدا (۱)
  • دلهره (۱)
  • پیروزی انقلاب (۱)
  • شیعه (۱)
  • خودکشی (۱)
  • پاسکال (۱)
  • مقبره (۱)
  • قران (۱)
  • آلبر کامو (۱)
  • واقعیت (۱)
  • عباس معروفی (۱)
  • رنسانس اسلامی (۱)
  • شرمنده (۱)
  • درد و دل (۱)
  • مرا ببخش (۱)
  • دکتر شریعتی (۱)
  • مجتبی کاشانی (۱)
  • نسل من (۱)
  • برتراند راسل (۱)
  • شهید دکتر علی شریعتی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
دوستان من
  • غزل اخر
  • متولد ماه مهر
  • ناگفته هایم
  • شراب خانگی،بی ترس محتسب
  • گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش
  • الاچیق
  • سکوت
  • درد دل با دل
  • شاهوار
  • روشنگری
  • مشاوره خانواده
  • جهان بيني
  • رها
  • نكاتي درباره ي دختران
  • یک بعد دیگر از دل
  • علي خاكي همان يك دوست
  • حرفهای ممنوعـــــــــه دلم
  • fashion1
  • راز های دل گیجم
  • خانومی مو فرفری
  • مســـــئله ی پـاک شـده
  • افرینش
  • پسر آدم دختر حوا
  • زنگ تفریح
  • CycLoNE
  • ایران من
  • ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﺸﺮﻕ
  • اخوندک
  • نگاه دیگر به خود
  • رقص روی سیم های خاردار
  • غزل پست مدرن
  • پرواز تا بیکران
  • tanha tarin tanha
  • وراجی های من
  • دختر بارون
  • شبنامه
  • هزار تکه آینه
  • فروغ
  • عاشق باش
  • ﻓﮑﺮﺷﻮ ﺑﮑﻦ...!
  • هدایت
  • کاش می شد سرنوشت را از سر نوشت
  • عطش-عشق-ایمان
  • دل نوشته های بامداد
  • میخوام بمونم(فروغ خاموش)
  • طراح لحظه ها
  • رسانه و فرهنگ
  • دل نوشته ها
  • یاس شب
  • شب تنهایی
  • حس سبز
  • عاشقان سبز
کدهای اضافی کاربر



بوف كور
حقيقت انسان به آنچه اظهار مي كند نيست. بلكه حقيقت او نهفته در آن چيزي است كه از اظهار آن ناتوان است. بنابراين اگر خواستي او ر ا بشناسي نه به گفته هايش، بلكه به ناگفته هايش گوش بسپار.
همه چیز پوچ است
نویسنده: فرزند پارس - ۱۳٩٠/۱٢/٥

پدیده های زندگی‌ شبیه خطای دیدی است که در این تابلو نهفته است. اتفاقاتی یا افرادی یا پدیده‌هایی‌ هست که از نگاه نزدیک بسیار زیبا و شورانگیز اند اما اگر از بند زمان و مکان جدا شوی و از دور نگاه‌شان کنی‌ به زشتی‌شان پی‌ می بری
همه چیز پوچ است.


چارلز آلن گیلبرت

نظرات ()



 
نویسنده: فرزند پارس - ۱۳٩٠/۱۱/٢۸

ﺍﯾﻦ ﺷﮑﺎﻑ ﺭﺍ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ؟ ﺍﯾﻦ ﺧﺪﺍﺳﺖ.

ﺍﯾﻦ ﺣﻔﺮﻩ ﺭﺍ ﺗﻮﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ؟ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ

ﺧﺪﺍﺳﺖ.

ﺳﮑﻮﺕ ﺧﺪﺍﺳﺖ. ﻧﯿﺴﺘﯽ ﺧﺪﺍﺳﺖ. ﺧﺪﺍ،

ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ.

ﻓﻘﻂ ﻣﻦ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻢ:

ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﻪ ﺑﺪﯼ ﮔﺮﻓﺘﻢ، ﻣﻦ ﺑﻪ

ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺭﺍ ﺍﺧﺘﺮﺍﻉ ﮐﺮﺩﻡ، ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ

ﺗﻘﻠﺐ ﮐﺮﺩﻡ، ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﮐﺮﺩﻡ، ﻣﻨﻢ

ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﻣﺘﻬﻢ ﻣﯿﮑﻨﻢ، ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻨﻢ ﮐﻪ

ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺗﺒﺮﺋﻪ ﮐﻨﻢ؛

ﻣﻦ، ﺍﻧﺴــــــــــــــــــــــــــــــــــﺎﻥ.

 

 ﮊﺍﻥ ﭘﻞ ﺳﺎﺭﺗﺮ / ﺷﯿﻄﺎﻥ ﻭ ﺧﺪﺍ

نظرات ()



خدا
نویسنده: فرزند پارس - ۱۳٩٠/۱٠/٢۳

برﺗﺮﺍﻧﺪ ﺭﺍﺳﻞ ﺩﺭ ﺍﻭﺍﺧﺮ ﻋﻤﺮﺵ ﺩﺭ ۸۷ ﺳﺎﻟﮕﯽ، ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﺍﯼ ﺑﺎ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﮔﺎﺭﺩﯾﻦ ﺩﺍﺷﺖ.
 ﺧﺒﺮﻧﮕﺎﺭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺟﻨﺎﺏ ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ، ﺷﻤﺎ ۸۷ ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﺪ ﺧﺪﺍ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯽ ﺭﻭﯾﺪ؛ ﺣﺎﻝ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻓﺘﯿﺪ ﻭ ﺩﯾﺪﯾﺪ ﮐﻪ ﻫﻢ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ ﻭ ﻫﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ، ﭼﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟
 ﺑﺮﺗﺮﺍﻧﺪ ﺭﺍﺳﻞ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﮔﻔﺖ: ﺧﺎﻧﻢ ﺧﺒﺮﻧﮕﺎﺭ، ﺍﯾﻦ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﺪ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ، ﻭ ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻋﺎﺩﻝ ﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﺧﯿﺮ؟ ﺧﺎﻧﻢ ﺧﺒﺮﻧﮕﺎﺭ: ﺍﻟﺒﺘﻪ ﮐﻪ ﻋﺎﺩﻝ ﺍﺳﺖ.
ﺑﺮﺗﺮﺍﻧﺪﺭﺍﺳﻞ: ﺍﮔﺮ ﻋﺎﺩﻝ ﺑﺎﺷﺪ ﻫﯿﭻ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﻧﯿﺴﺖ. ﺧﺎﻧﻢ ﺧﺒﺮﻧﮕﺎﺭ: ﭼﺮﺍ؟!
 ﺑﺮﺗﺮﺍﻧﺪ ﺭﺍﺳﻞ ﮔﻔﺖ: ﭼﻮﻥ ﺍﮔﺮ ﻋﺎﺩﻝ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ: ﺧﺪﺍﯾﺎ! ﯾﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻻﯾﻞ ﻓﯿﻠﺴﻮﻓﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﻗﺎﻧﻊ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺳﺎﺧﺘﯽ، ﯾﺎ ﺫﻫﻦ ﻣﺮﺍ ﺳﺎﺩﻩ ﻟﻮﺡ ﺗﺮ ﻭ ﺯﻭﺩﺑﺎﻭﺭﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ، ﻣﻦ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺗﺎﻭﺍﻥ ﺿﻌﻒ ﺩﻻﯾﻞ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﻡ! ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺫﻫﻦ ﻣﻦ ﺩﯾﺮﺑﺎﻭﺭ ﺍﺳﺖ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﻧﯿﺴﺖ، ﭼﻮﻥ ﺧﻮﺩﺕ ﺫﻫﻦ ﻣﺮﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ، ﻭ ﮔﺮﻧﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺁﺩﻡ ﺳﺎﺩﻩ ﻟﻮﺡ ﻭ ﺯﻭﺩﺑﺎﻭﺭ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﯾﻦ ﺩﻻﯾﻞ ــ ﻭﻟﻮ ﻗﺎﻧﻊ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ ــ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻗﺎﻧﻊ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﺪﻧﺪ

 

نظرات ()



 
نویسنده: فرزند پارس - ۱۳٩٠/۱٠/۳

آنها - نگهبانان- هم مانند گروگانها به عیسی مسیح و مریم مقدس متوسل می‌شدند، هر روز دعا می خواندند و حمایت و آمرزش میطلبیدند، نذر می‌کردند و صدقه می‌دادند تا قدیسان، آنها را در انجام هر نوع جنایتی موفق گردانند.

گزارش یک آدم‌ربایی



 

 

نظرات ()



 
نویسنده: فرزند پارس - ۱۳٩٠/٩/۳٠

اساسا این فکر که فقرا هم از فراغت بهره ای داشته باشند همیشه مایه ناراحتی اغنیا بوده است. در انگلستان اوایل قرن نوزدهم پانزده ساعت کار در شبانه روز برای یک کارگر امری عادی و معمولی بود، اطفال نیز اغلب همین اندازه کار میکردند. وقتی اشخاص مزاحم و فضول میگفتند که این مقدار کار مثل اینکه قدری زیاد است گفته شد کار بزرگ ها را از میگساری و اطفال  را از شیطنت باز می دارد. وقتی من بچه بودم اندکی پس از اینکه توده کارگر شهری به حق رای نایل امد، قانون در منتهای خشم و ناراحتی طبقات بالاتر اجتماع پاره ای تعطیلات عمومی را مقرر داشت. به یاد دارم دوشس (زن دوک) سالخورده ای میگفت: ((فقرا تعطیلات میخوان چیکار؟اونا باید کار کنن.)) امروزه مردم این صراحت را ندارند اما احساس مزبور همچنان پابرجا و منشا بسیاری از نابسامانی های اقتصادی ماست.

در ستایش فراغت/ برتراند راسل

نظرات ()



 
نویسنده: فرزند پارس - ۱۳٩٠/٩/٢۸

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.
مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما ... الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...

حال ایا ما از الاغ در مواجهه با مشکلاتی که بر سرمان ریخته میشود کمتریم؟؟؟؟

نظرات ()



 
نویسنده: فرزند پارس - ۱۳٩٠/۸/٢٤

 

 

اول پرتقال را توی بغلم

پرپر می‌کنم

بعد خدا را توی بغل تو.

اول پرتقال را

لای دندان‌های خودم می‌گیرم

بعد آب پرتقال را

توی دهن تو قورت می‌دهم.

اول دست‌های پرتقالیم را

می‌مالم به لب‌های خودم لب‌های پرتقالیم را

روی لب‌های تو پاک می‌کنم.

اول دست‌های تمیزت را

با لب‌هام

پرتقالی می‌کنم

بعد دست‌های پرتقالیم را

روی لب‌هات تمیز می‌کنم.

اول لب‌هام را با پوست پرتقال

خیس می‌کنم

بعد صورتت را با لب‌هام

پرتقالی می‌کنم.

حالا چند تا بوس شد؟

نداشتم به خود می‌آمدم

در آینه دوبار و چند بار دیگرتو را دیدم؟

نداشتم از تو می‌پرسیدم:

تو

تنهاترین گل خدایی

یا

قشنگ‌ترین خدای تنها؟

اسم‌تر از تو

نمی‌شناسم

بانوی من!

کجای این ذهن در به در

جای پای تو نبود

که خاطرات حضور خودت را هم

چال کردی؟

کجا در آغوشت پر باز نکردم

که تصویر نفس زدن‌هام را

در این تقویم نمی‌بینم؟

...

حالا من مانده‌ام

بلیت‌های باطله از سفری رویایی

بوی تنت بر ورق ورق وجودم

و صدات

که التماسش می‌کنم

بر پوست دستم بنشیند.

چرا پیداش نمی‌کنم؟

رود نیست

حرف می‌زنم با تو

با آن‌همه شنود و هیاهو

عود نیست

شهر می‌سوزد

...

چشم‌های تو

کجا

دود را تاب می‌آورد؟

گل قشنگم!

با منطق رویا

در آغوش من خفته‌ای

می‌بینم که خفته‌ای

خدا می‌آید و می‌گوید:

داری چکار می‌کنی؟

بهش می‌خندم و می‌گویم:

دیدی باز نفهمیدی که ما دو نفریم؟

به نگاهت راضی‌ام

به صدات

به بودنت

آنقدر راضی‌ام

که تکه‌های خوشبختی‌ام را

پیدا می‌کنم؛

یک سنجاق سر

یک دگمه

یک آینه

یک پنجره

و یک مرد

که در آغوش تو

خواب تو را می‌بیند...

من بیمارم؟

یا این پرده‌ها

خورشید را به من

نارنجی می‌تابند؟

دیدی؟

دیدی در این قمار چیزی عایدم نشد؟

دیدی دلم را به تو باختم؟

می‌برم تو را

از این شهر تو را می‌برم

اینجا دیگر جای نفس کشیدن نیست.

 

عباس معروفی

نظرات ()



دلهره
نویسنده: فرزند پارس - ۱۳٩٠/۸/٥

اگزستانسیالیسم با صراحت اعلام میدارد که بشر یعنی دلهره، مفهوم این جمله چنین است: هنگامی که ادمی خود را ملتزم ساخت و دریافت که وی نه تنها همان است که موجودیت خود، راه و روش زندگی خود را تعیین و انتخاب میکند، بلکه اضافه بر ان قانونگذاری است که با انتخاب شخص خود، جامعه بشری را نیز انتخاب میکند، چنین فردی نخواهد توانست از احساس مسئولیت تمام و عمیق بگریزد.

راست است، بسیاری از مردم دلهره ندارند اما به نظر ما اینان سرپوشی بر دلهره خود می گذارند، یعنی از ان میگریزند

مسلما بسیاری از مردم می پندارند که با انجام دادن فلان کار، فقط خود را ملتزم می سازند و هنگامی که به انان گفته شود: راستی اگر همه مردم چنین کنند،چه خواهد شد؟ شانه بالا میاندازند و با بی اعتنایی جواب میدهند که:((همه مردم چنین نمیکنند))

اما در حقیقت باید همیشه از خود پرسید: اگر همه چنین کنند،چه پیش خواهد امد؟

 

اگزستانسیالیسم و اصالت بشری_سارتر

نظرات ()



مرا ببخش
نویسنده: فرزند پارس - ۱۳٩٠/٧/۱٥

خواهرم

مرا ببخش

من یک مردم و اندازه ایمانم بسته به نوع پوشش توست!

مرا ببخش که فکر میکنم افرینش تو فقط برای امتحان ایمانم در این دنیا بود

تو افریده شدی که فقط امتحان گر لغزش چشمانم باشی!درد اورست

من ازاد باشم و ازادی تو مساوی باشد با بی ایمانی من

مرا ببخش که این خودخواهی من قرنهاست تو را فقط برای مصرف نیازهایم ساخته

تو زیبایی به مانند عروسکی که سالهاست برای پاسخ به من به هر شکلی تن میدهد

یک روز عریان برای برطرف کردن تمایلاتم

و  یک روز پوشیده برای سرکوب تمایلاتم

مرا ببخش که چشمانم جای درک تفکر تو به چیزی جز برامدگی های بدن فکر نمیکند

مرا ببخش بانو

مرا ببخش که غیرتم ابزاریست برای حفظ ابروی خودم نه ابروی تو

مرا ببخش که این غیرتی که برای داشتنش به خود افتخار میکردم هیچگاه به درد گرفتاریهایت نخورد

مرا ببخش که عمری با شعر کودکانه ی پسرها شیرند مثل شمشیرند و دخترها موشند مثل خرگوشند خود را گول زده ام و همیشه این اشتباهم را تکرار میکنم

مرا ببخش که از تو بکارتی ساخته ام برای توجیه هرزگی هایم

مرا ببخش که در همخوابگی به اندازه تو لذت میبرم اما فقط تو میشوی ج ند ه!!!

مرا ببخش که از بکارتت هویتی ساخته ام و وقتی که این بکارتت را به دست خود از بین بردم تو را بی هویت و هرزه بنامم و دست تو را کوتاه کنم و در اوج وقاهت به هرزگی خود ادامه دهم

مرا ببخش که بعد از این همه سال هنوز خون غیرت زمین بجوش نیامده

مرا ببخش

 

 

 

 

نظرات ()



سورن کیرکگارد
نویسنده: فرزند پارس - ۱۳٩٠/٧/۱٥

 

آنچه که در فکرم برایم نامشخص می‌نماید اینست که چه باید بکنم، نه آنچه باید بدانم، مگر دانشی که مقدم بر هر عملی است. باید بفهمم که خداوند واقعاً از من چه می‌خواهد تا انجام دهم: آن چیز آنست که حقیقتی را که برای من حقیقت است بیابم، آن معنی ای که برایش می‌توانم زندگی کنم و بمیرم را بیابم.... مسلماً انکار نمی‌کنم که هنوز ضروریت دانش و اینکه توسط آن کسی می‌تواند فراتر از باقی انسان‌ها عمل کند را، درک می‌کنم؛ اما دانش باید در زندگی من بکار آید، و هم اکنون این مهم‌ترین چیز از دید من است

نظرات ()



زندگی
نویسنده: فرزند پارس - ۱۳٩٠/٧/۱۱

زندگی یعنی ناخواسته بدنیا امدن و با وجود این ناخواستگی خواسته زندگی کردن و با وجود این خواستگی ناخواسته این ناخواستگی را پذیرفتن  و ناخواسته برای این ناخواستگی جواب دادن است! نمیدانم دلیل این خواستگی در میان این همه ناخواستگی چیست؟؟؟

نظرات ()



من قاتلم
نویسنده: فرزند پارس - ۱۳٩٠/٦/۳٠

 

 

من قاتلم

قاتل نسلی سردرگم که پشتوانه ای برای به رخ کشیدن توانایی های خود نداره پس من هم قاتلم

نسلی که خواه یا ناخواه روزی نیست که چاقو خوردن و درگیری توی محله خود رو تجربه نکرده

نسلی که چاقو داشتم در جیب افتخاریست بزرگ و هیچ وقت برایم پیش نیامده خارج از این نسل به امثال اینها نگاه کنم

نسلی که زودتر از این که مزه تجربه را چشیده باشد بوی گندیده گی اش همه شهر را فرا میگیرد

نسلی که توانایی تصمیم گیری در یک نزاع خیایانی را جسارت کم نیاوردن میداند

نسلی که هرروز قاتل و قاتل تر میشود

من هم باید اعدام شوم من قاتلم من از همین نسلم

اما هیچگاه فرصت فکر کردن به این گذشتگی را نداشتم

17 سال سنی برای تجربه چنین جنایتی نیست

نظرات ()



آلبر کامو
نویسنده: فرزند پارس - ۱۳٩٠/٦/۳٠

هیچ چیز ، هیچ چیز اهمیتی نداشت و من به خوبی می دانستم چرا . او نیز می دانست چرا در مدت همه این
زندگی پوچی که بارش را به دوش کشیده بودم ، از اعماق آینده ام ، و از میان سالهائی که هنوز نیامده بودند وزشی
تاریک به جانم می وزید که در مسیر خود ، همه چیز را یکسان می کرد . همه چیزهائی را که در سالهائی نه چندان
واقعی تر از آنها که زیسته ام به من نشان داده می شد . برای من مرگ دیگران یا عشق یک مادر ، چه اهمیتی
داشت ؟ خدای این کشیش ، زندگی و حیاتی که مردم انتخاب می کنند ، سرنوشتی که بر می گزینند ، برایم چه
اهمیتی داشت ؟ در صورتی که یک سرنوشت تنها می بایست مرا برگزیند

البر کامو (بیگانگان)

 

پ.ن: امروز پس از مدتها دوباره فرصتش پیش اومد بهترین کار اقای کامو به نام بیگانگان رو بخونم و حس بیگانه تر شدنم رو نسبت به این رمان افزایش بدم بیگانگان تنها یک رمان نیست تفصیر سرنوشت تمام انسانهای بیگانه نسبت به هم است بیگانگان روح خوداگاه تمام بیگانگان نسبت به نامعلوم و نامفهوم بودن این بیگانگیست!

و اینکه خوانش این کتاب رو به همه ی بیگانگانی که هنوز موفق به خواندن ان نشده ان رو توصیه میکنم

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »